برگ بیست و یکم
سلام عشقم
مامان امروز حالش خیلی گرفته ، خسته ام از همه چی ... از آینده میترسم مامان .، از اینکه نتونم داشته
باشمت ..
امروز با خاله حرف زدم ، احتمال میده باردار باشه ، دکتر رفت ولی واسش آزمایش بارداری ننوشت گفت با
توجه به علائمی که داری حتما بارداری و توی هفته 6 هستی واسه 13 آذر براش سونو نوشت .
خاله میگه که بچه نمیخواسته ، جلوگیری میکرده تازه شوهرش به خاطر کارش فقط آخر هفته ها پیشش
هست ، خودشم میگه نمیدونم چه جوری باردار شدم .
من از اینکه دارم خاله میشم خوشحالم ولی مامان ، خاله 6 سال ازم کوچیکتره ، اگه اون باردار باشه ،
واااااااااااااااااااااااااااااای تحمل حرفا و نگاههای اطرافیان رو ندارم ... استرسم از اینی که هست بیشتر
میشه . مامان عزیز من که خیلی نگرانمه میخواست بهم نگه که استرس پیدا نکنم ، اون امیدواره این ماه
نتیجه بگیرم ، ولی خواهرم بهم گفت ....
خاله میگفت یکی بچه میخواد خدا بهش نمیده من نمیخواستم ولی .... راستش مامانی، دلم شکست ،
شاید خاله از حرفش منظوری نداشت ولی من خیلی حساس شدم ، زودی همه چیو به خودم میگیرم .
عزیزم ، زندگیم خیلی یکنواخت شده ، خیلی خوب میشد میتونستم یه سفر برم ولی فک نکنم فعلا
امکانپذیر باشه .
گلم ، فرشته ی من .... از بهشت خیلی مامان رو دعا کن ... زودتر بیا پیشم تا از این تنهاییدر
بیام ....عزیزم دعام کن صبور باشم .... نازنین من ، بیا پیشم که دیگه طاقت انتظار ندارممممممم .
خدایا امیدم به دستای مهربون شماست ... منو ناامید نکن ![]()
....خدایا هیچ بنده ای رو ناامید نکن ،
خدایااااااااااااااااااا ![]()
![]()


برگ بیست و یکم
